تبليغاتX
♥قصرگلی♥

































♥قصرگلی♥

درست 16 سال پيش تو تاريخ 15 ارديبهشت 75 البته يه چند ساعت دير تر از الان تو ساعت يكربع به نه شب , صداي گريه ي دختركي كه تازه وارد اين دنياي شلوغ پلوغ شده بود به گوش رسيد !!!

ياد آوري اون لحظات دردناك اما شيرين از زبون مامانم هيجان خاصي رو به من منتقل مي كنه طوري كه دوس دارم بيشتر و بيشتر بدونم !

هنوز باورم نميشه كه 16 ساله شدم و به نظرم اين چند سال اخير خيلي زود سالا ميگذرن و طبعا عدد يكان سن منم خيلي زود به زود بالا ميره البته از اين بابت اصلا ناراحت نيستم ! 

         

نميدونم چه طوري قراره سورپرايز بشم اما از ديدن كادوهام خيلي هيجان دارم ! حسي كه همه تو روز تولدشون غرق اونن !

اميدوارم به رسم اين روز به آرزو هايي كه قراره تو اين لحظات زيرلب زمزمه كنم نزديك و نزديك تر بشم و به لطف رضايت خدا تو درسا و ... موفق بشم !

ديگه فرجه هامون شروع شده و تو اين مدت بايد سرم حسابي تو درسا باشه تا اميد به خدا با موفقيت تمام اين پروسه رو به پايان برسونم و تابستون خوشي ها رو شروع كنم !

راستي جالب اينجاس كه هميشه درست بعد از روز تولدم بايد خوندن واسه اولين امتحانو شروع كنم !

واسه كادوي تولد هيچ انتظاري از شما ندارم جز يه دعاي خالصانه تا اين روزا رو كه سرشار از فشاره بتونم با موفقيت بگذرونم !

راستي فردا اولاين سالگرد تاسيس اين قصر پر شكوهه و چون نميتونم به نت بيام از همين جا پيشاپيش تو لد قصرگلي رو به خودم و خودش تبريك مي گم كه هميشه همپاي من و درست هم احساس من با من يار بود و صفحه ي روشني شد براي ثبت لحظات تلخ و شور و شيرينم ! 

اينم كيك تولدت گلكم.

تولد من و تو با هم مبارررررررررررررررررررررك !!! :)))  

S@HEL |14:1 |جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391

قٍالِبــ و اِسمايلے هاےِ كـــيكــkikoــو

بازم دومين ماه بهار و رسيدن ارديبهشت , ماهي كه متعلق به خودمه و از اولين روزش احساس خاصي بهم دست ميده چون درست پونزده روز بعدش روزيه كه پاگذاشتم رو زمين خدا و تا امروز جلو اومدم !!!

 جالب اينجاس كه اين وب رو پارسال درست يه روز بعد از تولدم ساختم يعني تولد منُ قصرگلي به فاصله ي يك روز از همه !!! :)

خلاصه كه تا رسيدن روز موعود هيجان خاصي دارم !

اين روزا كمتر پيش مياد كه تو نت بچرخم يا وقتم آزاد باشه ! آخر سالي درسا سنگين تر شدن و هرروز از روز قبليش پر محتوا تر ! :))) به طوري كه پنجشنبه , جمعه ها خيلي كمرنگ تر به چشم ميان !!!

البته زبريِ اين روزا با فك كردن به استراحتي كه بعدش منتظرمونه و واسمون دست تكون ميده صيقل پيدا ميكنه !!! :) اگر بتونيم با موفقيت پشت سر بذاريمشون !!!

راستي نميدونيد چقد واسه سه روز تعطيليِ اين آخر هفته خوشحالم ( چهارشنبه , پنجشنبه و جمعه ) عاليه و شايد جبران خستگي ها بشه ! :))) 

S@HEL |15:29 |شنبه دوم اردیبهشت 1391

سلامي ولرم و پر لطافت مثل هواي بهاري ! :) 

اولين نوشته هام درسال 91 از تطيلات عيدِ پرخاطره و شادمُ از كجا شروع كنم ! ؟؟؟ :)

از شادي و برقي كه از ديدن خاله و شوهر خاله و پسرخاله ي عزيزم تو چشمامون نمايان بود , يا هيجاناتي كه واسه گذروندن اين ايام با هم داشتيم ؟

يا از عجله ي حاصل از هيجان مضاعفي كه قبل از شروع سال تحويل به همه ي وجودم سرايت كرده بود و باعث شد كه سه سوتّه سفره ي هفت سين رو بچينم ؟ 

از اون لحظه ي ناب و پر تشويش كه صداي بمب آغاز سال رو شنيدم و فهميدم كه واقعا عيد شده و روبوسي ها و گرفتن اولين اسكناس هاي براق و صاف و خوشبو ؟ 

يا از مسافرت هاي شيرين و هيجان انگيزمون از جنوب غرب به شمال شرق ؟

از گشت و گزار در شهر زيباي شيراز و ديدن باغ ارم و تخت جمشيد و دروازه قرآن و ...

از مسافرت بيست ساعتمون با قطار كه خيلي لذت بخش بود و كوچك ترين خستگي اي رو تو تنمون جا نذاشت ؟

از ديدار عزيزانمون و لذت هايي كه از همنشيني و هم صحبتي باهم و دركنار هم بودن اون هم بعد از شش , هفت ماه مارو غرق شادي كرد ؟

و يا از احساس كردن روح مامان جون عزيزم در جمعمون كه اي كاش چهره ي نازنينش هم جمع ناقصمون رو كامل مي كرد ؟

يا از رفتن به سر خاك اون عزيز و تازه شدن اندوه ها ! ؟

ويا از قدم گذاشتن دوياره تو شهر امام رضا و تفريحات اونجا ؟

يا از عكسايي كه هر روز نگاه كردن بهشون باعث ميشه روحم پربكشه به صد ها كيلومتر دور تر از اين حوالي ؟

يا از غمي كه موقع برگشتن و ديدن هفت سيني كه رو ميز نشسته بود و ميدونستيم ديگه بايد جمعش كنيم احساس مي كرديم ؟ !!!

نميدونم از كجاش بگم درواقع بهتره كه اصلا چيزي نگم چون با تكرار و مرور دوباره ي ايام زيبا و رنگيِ عيد , روحم هوايي ميشه مي خواد كه بره به بيست , بيست و پنج روزِ قبل ! :)

خلاصه كه جاتون خالي خيلي خوش گذشت و در نهايت فراغت از درس و كار و هر مسئوليتي به لذت بردن از لحظات پرداختم ! :))) هه هه هه ! 

باورتون نميشه يه سيزده كاملا متفاوت هم داشتيم كه اون رو تو قطار و با ديدن طبيعت زيبايي كه ازش عبور ميكرديم به در نموديم ! :)))

تازه سه روزي كه بين يكشنبه يعني سيزده به در و پنجشنبه , مزاحم واقع شده بودنُ هم از صفحه تقويم خط زدم و تو اصفهان جا خوش كرديم و از شنبه ي هفته ي بعدش هلك و هلك , دست از پا دراز تر راهي مدرسه شدم ! :)

راستي نا گفته نماند كه بس كه شيريني و آجيل و از اين چيزاي خوشمزه خوردم , يه روز درميون گرميم ميزد بالا !!! :)

يعني ديگه اِندِ تعطيلات رو واسه خودم رقم زدم و خيلي خوش گذشت ! :)

خلاصه كه الانم هيچ دلخوشي اي ندارم جز فك كردن به ايام نه چندان دور و سراسر هيجان تابستون !

كي اين امتحانا هم بيان و دمشونُ بذارن رو كولشون و برن از صفحه ي ذهنم محو شن !!! ؟

حالا خدا رو شكر كه به گمونم امتحانامون از كمتر از يه ماه ديگه استارت مي خورن و اگه خدا بخواد چهاردهم , پونردهم خرداد تعطيل مي شيم ! :)

باورم نميشه دوباره نوشتن از دلخوشيِ تابستونمُ از سر مي گيرم ! مي دركين كه ؟؟؟ !!! :) 

+++ راستي حتما ميدونيد كه يك قرن از حادثه ي كشتيِ تايتانيك گذشته ! مرور راز و رمزاي اين واقعه خيلي برام جالبه ! :)

S@HEL |21:18 |شنبه بیست و ششم فروردین 1391

عكسهايي از كارت پستال هاي عيدنوروز

این عطر آشنا و این هوای لطیف ! این آسمان آبی و شب های پرستاره ! این نسیم دل انگیز و صدایی که از دور مرا می خواند , همه تصویرند و نقش بستند در رویای من ! با قلم های طلا و رنگ هایی از خدا ! تابلوییست بی نظیر از مهارت های او ! او که حتی لحظه ای دور نمی گردد زمن ! در تمام سانس ها و لحظه های این ماه , قلب من پی تپد از زنده شدن از دیدار و نویدی روشن : که بهـــــــــــــــار نزدیک است ...   ( دلنوشته ای از من) !!!


چیزی به مهمون شدن بهار تو خونه هامون نمونده ! اینو از هوای فوق بهاری اینجا میفهمم ! :)

از سبزه ای که سبز و باطراوت قد کشیده تو ظرف ! و همون سفره ی هفت سین خوشگلی که ازش حرف میزدم ! الان آماده و زیبا تو خونمون جاخوش کرده !

یک هفته پیش بود که با نهایت دقت و ظرافت با همراهی مامانم این هفت سین باستانی رو تزئین کردیم با پاپیون هایی درخشان و فانتزی .  همین طور تخم مرغ هایی که با نهایت هنر روشون اکلیل پاشیدیم به طوری که با کمترین نوری درخشششون فریاد می کنه ! :)  واقعا واسشون هیجان داشتم !

فرداش که رفتم مدرسه همه متعجب فکر می کردن رفته بودم عروسی ! آخه این اکلیلا خاصیتشون چسبندگیه !!! :)))

به قدری جام ها و جاشمعی ها و تخم مرغ ها خوشگل و فانتزی شدن که باورمون نمیشه ما درستشون کرده باشیم !!! :)

بهار رو حس می کنم همین طور از کارهای سخت خونه تکونی !!! البته من فقط یه اتاق تکونی اساسی داشتم که با موفقیت انجام شد !

بهار رو حس می کنم از لباس های عیدم که امروز کلی عکس خوشگل با یکیشون انداختم ! دیگه طاقت نیاوردم !!! :)))

بهار رو حس می کنم از انتظاری که به خاطر اومدن مهمونای نوروزی عزیزمون (خاله و پسرخاله ی عزیزم و شوهرخالم ) تو چشممون موج میزنه که ایشالا فردا صبح زود صحیح و سالم میرسن خونمون و به مدت چهار پنج روز تو همین حوالی شیراز و ... حسابی خوش میگذرونیم! و بعدش همگی به مقصد اصفهان این جا رو ترک می کنیم و از نصف جهان با قطاری که از الان بلیطش رزرو شده سرعت می گیریم به شهر امام رضا مشهد !

و کلی خوش گذرونی و برنامه های دیگه و دییدن عزیزانمون که از تابستون به دیدارشون امید بستیم !

البته همه ی اینا با خواست خدا محقق میشه ! :)

باورتون میشه من تا حالا سوار قطار نشدم و به خاطر همین واسه این مسافرت و جمع شدن تو یه کوپه و لذت بردن از همه چی خیلی هیجان دارم !!! :)

خلاصه که امیدوارم تو همه ی این سفر ها و روزهای عید به هممون خوش بگذره و همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و برگی سبز و زرین و به یادماندنی تو دفتر خاطرات زندگیمون به جابذاره !

همین طور امیدوارم شما هم تجربه ای لذت بخش از این نوروز داشته باشین !

با خداحافظی از سال 90 و سلام و خوش آمد گویی به سال 91 آرزو می کنم که تو سال جدید تعداد عزیزانی که از کنارمون پرمیکشن و جاودانه می شن به حداقل برسه و ما بتونیم روز های بیشتری رو درکنار کسانی که دوسشون داریم نوروز کنیم ! اینو برای همه آرزو می کنم !

راستی میدونید که سال تحویل تقریبا یک ربع به نه صبحه ! پس زرنگ باشید و از کله ی سحر بیدار شید !!! :)))

راستی بالاخره من نفهمیدم سال جدید سال چیه ؟ !!! یکی میگه نهنگ , یکی میگه اژدها و یکی دیگه میگه دلفین ! :))) شما میدونید ؟؟؟

و این آخرین ضربه هاییه که واسه نوشتن وبلاگم تو سال 90 به کیبورد میخوره !

و در آخر با همین ضربه های پایانی با تمام وجودم سالی پربرکت و سراسر خوشی و موفقیت برای همه آرزو می کنم و اگر قراره غمی هم باشه , زودگذر و ماسه صفت ایشالا !!! :)

90 جون دیدار پر ماجرایی داشتیم , به خاطر تمام خوبی ها و بدی هات ازت ممنونم ! :)

تا ضربه ای دیگر بر پیکر کیبورد درسال 91 , خدانگهــــــــــدار !

نوروز نوشت : سر سال تحویل با دعاهای گرمتون مارو از یاد نبرید ها D: ! :)

http://www.parsianland.ir/wp-content/uploads/2012/03/21.gif


S@HEL |20:47 |جمعه بیست و ششم اسفند 1390

دیشب شبِ شعله هابود و چهارشنبه سوری ! شب شنیدن صداهایی که از جا می پرونتتون ! شب آتیش و ترقه و بمب و توپ و تانک و ... :)))

و پریدن از رو آتیش و گفتن اون جمله ی جالب و زیبا و سنتی ! :)

چه کیفی داره یه شب دور هم جمع شیمُ تو حیاط یه آتیش سوزان درست کنیمُ نوبتی از روش بپریم ! سراسر خندهَ سُ خوش گذرونی ! :) تنها شبایی که از صدا های بلند تو کوچه اذیت نمی شی و شکایتی نداری .

ما هم دور هم جمع شدیم و با حرارت خنده ها و شادی مون یه آتیش قشنگ درست کردیم و با هیجان مراسم پرش پرشمونُ شروع کردیم !

همیشه اولاش به خاطرِ زبونه های بلند آتیش یه ذره ترس هست ولی بعدش که شجاعت پیدا می کنی دوس داری فقط آتیش زیر پات باشه !

خلاصه که کلی کنار آتیش عکسیدیم و از دود خوش بوش فک کنم سیاه شدیم !!! :)))

بعدشم شامُ خوردنی ها ! جاتون خالی خیلی خوش گذشتُ همه ی سرخی ها رو از آتیش گرفتیمُ همه ی زردی هارُ رو زغالای سوختَش جا گذاشتیم ! :) 

خب دیگه امروزم آخرین روز مدرسه تو سال 90 بود و جاتون خالی بازم خیلی خوش گذشتید !

تو همه ی زنگا راحت بودیم و کیف کردیم ! همون اولم که بساط سفره های هفت سین توی حیاط چیده شدُ همه ی سفره ها خیلی قشنگ بودن همین طور مال کلاس ما ! :) البته رقابتی در کار نبود !

تو همین مراسم هم به شاگرد اولا لوح تقدیرُ جایزه دادن که منم خیلی خوش حال شدم ! :)

بعدشم کلی تنیس بازی کردیم به جبران روزای دیگه و سرانجام لحظه ی وداع و آرزوی شروع سال نویی عالی و سرشار از برکتُ شادیُ سلامتیُ رضایت همچنین التماس دعا و خداحافظی های دوستانه و آرزوی داشتن تعطیلاتی خوش و خرّم و عالی ! :)))

هنوز تو شوکمُ باورم نمیشه که امروز آخرین روز رفتن به مدرسه تو سال 90 بود ! :)

و این یعنی تعطیلات دوست داشتنی من به مدت 20 بیست روز از همین الان شروع شده و تو این مدت هیچ برنامه ای جز خوش گذروندن و استراحت ندارم ! :)

ایشالا خدا هم لایق بدونه و روزایی خوش و خاطره انگیز واسه من و خانوادمُ دوستام و همه ی شما بسازه ! :)

خیلی برنامه ها  واسه تعطیلات نوروزی داریم که همَش رو کامل تو پست بعدی می نویسم ! :)

وای یادتونه می گفتیم ماه اسفند چقد زود میتمومه !!! اسفند از همین الان برای من تموم شدَس , اینو از هوای بهاری می فهممُ این بوی خوش و دل انگیز ! :)

به اندازه ی تعطیلات تابستونی خوش حالم ماشاالله !!! :)

وای الان خیلی به روزای موعود نزدیک شدیمُ از این روزای قبل از عید کمال لذت رو می بریم و استفاده می کنیم !

هنوز تازه 24 بیستُ چهارمه ! :) ایول ! :)))

پس تا پست بعدیُ کلی حرف دیگه فعلا بای ! :))) 

S@HEL |14:51 |چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390

قٍالِبــ و اِسمايلے هاےِ كـــيكــkikoــو

هنوز باورم نمیشه که تقریبا تا دو هفته ی دیگه زیبا ترین عید باستانی , عید نوروز به خونه هامون میاد و کلی ما رو شاد و هیجانزده و متحول میکنه یعنی الانشم کرده !

هر چی به عید نوروز نزدیک تر میشیم , ادرنالین خون منم به نقطه ی جوش خودش نزدیک تر میشه و هیجانم بیشتر فوران می کنه ! :)))

هنوز مبهوتم ولی چمنزارا و سرسبزی هایی که این حول و اطراف جوونه زده داره بهم ثابت میکنه که بهار تو راهه و میخواد همه ی سردی ها و خشکی ها و یکنواختی ها رو مغلوب کنه و به جاش پولک شور و شادی و هیجان رومون بپاشه ! :)

این روزا همدم شدن با سال نو و جدید شدن تو بیشتر قسمتای خونمون دیده میشه !

مهم ترینش خریدای دوست داشتنی عیدِ که از لذت بخش ترین نوع خریداس ! :)

تقریبا دیگه خریدای مربوط به من تکمیل شده : از لباسای خوشگلم که تا شده تو کشو هام روز شماری می کنن بپوشمشون تا مانتو و شلوار و کیف و کفش و شال قشنگم که تو کمدا جا خوش کردن و مثل من انتظار می کشن تا این روزا زود تر سپری شه و بپرن وسط ! :) 

خدا رو شکر از اون جایی که همیشه تو خرید شانس باهام یار بوده این دفعه هم چیزای خیلی قشنگی گرفتم و از همشون راضیم ! :)

نوبتی هم باشه نوبت سفره ی هفت سین خوشگل و نازیه که واسه قشنگ چیدنش من و مامانم از الان نقشه ها تو ذهنومون داریم !

مثل همیشه مغازه ها هم از قافله جا نموندن و بساط خوش رنگ و لعاب نوروزی و سفره ی هفت سین رو که آدم رو مجذوب خودش می کنه تو خیابونا پهن کردن به طوری که قشنگ ترین قسمت بازاره ! :)

وقتی میری نزدیک از این همه زیبایی و شور و حالی که تو تک تک این لوازماس به وجد میای !

تخم مرغای آغشته به اکلیل , ماهیای قرمز تو آکواریوم که چیزی نمونده بیفتن تو تنگ بلور , جام های پاپیون خورده و 7 سینی که توشون چیده شده اونم زیر چراغای پر نور که درخشششون و چند برابر می کنه همه و همه کافین تا نیم ساعتی ایستاده و مبهوت نگهت دارن تا بهشون زل بزنی و با هر کدوم پر بکشی به عید و حال و هوایی که خیلی وقته منتظرشی ! :)

واقعا فک کنم همه الان مثل من همین حالُ دارن که سختی سنگینی درس تو این روزا رو به امید و دلگرمی عید پشت سر میذارن ! :)

ولی دیگه چیزی نمونده ;) ! :)

دیگه چند روز بیشتر به وقت خیس کردن گندم و عدسی که انتظار دستای مامانامونو می کشن نمونده ! :)

عکس گرفتن تو عید و ثبت لحظه های فوق العاده قشنگ هم از قسمتای محبوب منه ! :)

همین طوری که می نویسم لبخند از رو لبام محو نمیشه و هرلحظه با خودم می گم هنوز باورم نمیشه سال 90 میخواد تموم شه !

به نظرم امسال حتی خیلی زود تر از سال 89 گذشت خیلی زووود ! واسه شما اینطوری نیس ؟ 

هنوز خیلی حرفا راجع به برنامه ریزی هامون تو عید و تعطیلات و تفریح ها و مسافرت هایی که میخوایم بریم دارم ولی همشون رو موکول می کنم به پست بعدی تا با اتفاقای دیگه یکجا بنویسمشون ! :) 

پس تا آپ بعدی و نزدیک تر شدن به عید عزیز فعلا بای ! :)

S@HEL |19:17 |شنبه سیزدهم اسفند 1390

از اون جایی که درکل میونه خوبی با تقویم دارم و همیشه در حال سنجیدن تعطیلی ها و شمار روزا هستم , تعجب نداره که از ورود به آخرین ماه ســــــــال 90 هیجان زده باشم ! :) 

راستش از دوسه روز پیش صفحه ی تقویمُ آورده بودم رو اسفند ماه ! خودم جلو تر از تقویم پیش می رم و شمارش معکوس 90 رو بالذت مرور می کنم !

خب مثل همیشه اسفند ماه هم خیلی زود تر از ماهای دیگه میگذره و باید زود تر واسه کارا به خودمون بجنبیم !

البته من که دیگه از جنبیدنم گذروندم و واسه همه چیز عجله و هیجان مضاعف دارم ! :) 

همه چی رو میام و اینجا می نویسم ولی فعلا تو حال و هوای شاد آخرین برگ درخت سال نودم ( اسفند ماه )  که اونم بریزه و جوونه های تازه ی 91 شکوفا بشه ! :)))

S@HEL |15:35 |دوشنبه یکم اسفند 1390

اندر احوالات این روزای من اتفاق خاصی مشاهده نمیشه !

یکی از چیزایی که خیلی خوش حالم کرد این بود که معدلم 20 شد ! :)

این درحالیه که تو سه تا کلاس اول فقط من این معدل رو داشتم , اصلا نمی خوام از خودم بتعریفم فقط می خوام این خوش حالیم رو با شما سهیم شم !

از اون جا که همیشه جلو جلو هیجان یه چیزی به من تزریق میشه از الان برای عیــــــــــــــــــد هیجان زده ام ! :)))

و تو خونه همش در مورد عید و برنامه ریزی هاش که بهتره از همین الان تنظیم شه میحرفیم ! :)

خب اگه تقریبی حساب کنیم یه 35 روز دیگه بیشتر نمونده و من باورم نمیشه !

به نظرم همیشه ماهای آخر سال خیلی زودتر از بقیه میگذرن و این خیلی خوبه !

هر سال که میگذره می بینم این یکی از اون یکی هم زود تر دُمِشُ گذاشت رو کولش ! انگار این سالا دارن دنبال هم می کنن که انقدر عجله دارن به نظر شما اینطوری نیس ؟ 

شاید از الان زود باشه ولی همش تو فکر لوازمای جدید و شور و حال خرید عید و لباسای خوشگل و از این قبیل چیزام ! شما چی ؟؟؟

این هیجانات مطمئنا" باعث میشه بیشتر بیام این جا و از این حال و هوا بحرفم !

راستی حتما بیشتر شما ها هم تقویم سال جدیدُ گرفتید چون من تا دیدم خریدم !

میدونید که ساعت سال تحویل 8:44 دقیقه صبح روز سه شنبه اس ؟! باورتون میشه یعنی چهارشنبه سوری یه هفته قبلشه خیلی جالبه ها !!!

به نظرم ساعتشم خیلی بهتر از امساله که به زور چشمامونُ باز نگه می داشتیم :)))

و یه نگاهیم به تعظطیلات سال تحصیلی جدید عزیز انداختیم و بر خلاف امسال که همه ی تعطیلی ها کنار پنجشنبه جمعه می افتاد یکیشم مث همین 22 بهمن , تو سال جدید همش تو جمعه اس !!!

ولی عیب نداره اینجوریاس دیگه !!! :) 

خلاصه که این روزای ما با این تفکرات شیرین سپری می شود شما چه طور ؟؟؟ :) 


S@HEL |13:40 |پنجشنبه بیستم بهمن 1390

از هفته ها پیش چشمم تو تعطیلات یک روز در میونی هفته ی اول بهمن بود و امیدوار که این بین التعطیلی ها تعطیل بشن که متاسفانه نشد . !

البته برای من تغییر چندانی نکرد چون فقط شنبه رو که قرار بود همون امتحان عربی طلسم شده که سرش به جریان آپاندیسم ختم شد رو بدم رفتم مدرسه و خوشبختانه 20 هم شدم و فردا صبحش یعنی همین دیروز به مقصد اصفهان  (خونه ی خالم ) خونمون رو ترک کردیم ! هه هه هه ( زرنگی کردیم البته موافقت مدیرم رو هم داشتم خدا رو شکر )

و الان هم تو اصفهان هستم که کلی خاطره از تابستون توش دارم !

و بهترین قسمتش هم اینه که آرزوم که میخواستم تو همین دوران مدرسه پسر خاله ی عزیزم آتبین جون رو که تازه رفته کلاس اول ببینم هم به حقیقت پیوست :))) 

نمیدونید آتبین کتاب داستاناش رو با صدا کشی چه قد شیرین میخونه ! اصلا باورم نمیشه که دیگه باسواد شده ! 

همین الان واسه تحقیقش بهش دیکته گفتم ! خیلی لذت بخش و خنده داره !!!!! :))) 

راستی شما تا حالا همستر دیدین ؟ نمیدونید چه قدر نازن ! یه جفتشونو واسه آتبین آوردیم ! خیلی بانمکن !!! :)

خلاصه که تا جمعه اینجاییم و بعد برمی گردیم ! حسابی استراحت می کنم و می خوابم :) !!!

راستی به لطف دعا هاتون دیگه انگار نه انگار که عملی کرده بودم ! تنها یادگاری از اون جریان , رد کمرنگ بخیمه !

باشد که یادم بماند قدر سلامتیم رو بدونم ! :)

S@HEL |16:4 |دوشنبه سوم بهمن 1390

سه شنبه ظهر بود همین هفته ای که گذشت , از مدرسه می اومدم خونه و معده درد شدیدی داشتم !

آخه وقتی تو مدرسه زیادی درس دارم , زنگ های تفریحم به مرور کردن درسا سپری میشه تا خوردن خوراکی !

گفتم شاید با خوردن ناهار بهتر شم اما متاسفانه ناهار هیچ تاثیری نداشت !

از شانس خوبم فرادشم امتحان عربی نوبت اول داشتم , شروع کردم به خوندن ولی هرچی پیش می رفتم این درد هم شدید تر می شد و تمرکزم رو به زیر صفر می رسوند ! دیگه به جایی رسیده بودم که هر دو سه تا تمریم باید چندین دقیقه استراحت می کردم !

قرص معده و جوش شیرین و هیچی کار ساز نبود ! بعد چند ساعت با کمال تعجب دیدم دیگه معدم درد نمیکنه بلکه این درد به سمت راست , پایین شکمم پیشروی کرده !

دیگه با اشک و آه درحالی که اصلا نمیتونستم خودم رو حرکت بدم رفتیم درمانگاه ! و خانم پزشک با علائمی که داشتم تشخیص داد که این درد مربوط به آپاندیس هست و گفت باید برم بیمارستان !

دیگه سوراخ سوراخ شدن بنده هم شروع شد , اولش که آزمایش خون و ... بعدشم اون سوزن سرم که منو به هق هق انداخته بود !

خلاصه تو بیمارستان بستری شدم و رو تخت خوابیدم البته درد ولم نمی کرد و دعا می کردم که صبح دکتر تشخیص بده که چیز جدی ای نیست و نیازی به عمل نداره !

طفلک حال مامانم هم از من بد تر بود ولی سعی می کرد دلداریم بده !

صبح شد و دکتر که خیلی هم مرد خوشرویی بود اومد و تو همون لحظه ی اول گفت که باید عمل بشم تا آپاندیس رو خارج کنه ! ( یه عمل ساده )

اوه اوه اوه !!! حالا دیگه صورت من دیدنی بود ! منی که حتی تو تلویزیون وقتی از عمل حرف می زدن پشتم می لرزید ! من نازک نارجی ای که تا اون حظه به اندازه ی کافی درد کشیده بودم و هخچ وقت تو چنین شرایطی قرار نگرفته بودم !

اشکی بود که از چشمام جاری می شد ! حالا هی از مامانم اصرار که این عمل مثل آب خوردنه ! دکترت یلیخوبه ! اصلا هیچی حالیمهولی و گوش شنوا ؟؟؟!!! و از من انکار که مـــــــــــــــــی ترسم !!!

خلاصه پرستاری بود که هی می اومد و دل منو ریش می کرد ! لباشام رو عوض کردم و روی ویلچر تا اتاق عمل رفتم !

خودتون می تونین تصور کنین که تو همه ی اون لحظات چه حالی داشتم ! انگار داشتن می بردنم کشتار گاه !

سعی کردم خونسردیم رو به دست بیارم دیگه گریه نمی کردم ! 

رو تخت اتاق عمل درازم کردن ! هنوز چند دقیقه به شروع عمل مونده بود ! همه چی سبز بود و حس و حال من کویری !

فقط دنبال فرصت بودم تا از پرستارای اتاق عمل اطمینان بگیرم ک هیچ دردی رو حس نمی کنم و خوشبختانه بهم اطمینان دادن !

دیگه اتاق شلوغ شد از پرستار و هوشبرو ... !

سعی می کردن با پرسیدن سوالای مختلف و خندوندنه من ذهنم رو منحرف کنن و ازشون ممنونم چون با اینکه خیلی بارز نبود ولی این کارشون بی تاثیر هم نبود !

دکتر بی هوشی بود فک کنم که یک ماده ای رو به کمرم تزریق کرد تا از این راه پاهام کاملا سر بشه !

تمام شجاعتم رو جمع کردم و خوشبختانه خیلی زود تموم شد ! کم کم پاهام گرم شدن و دیگه هیچ حسی نداشتن ! برای مطمئن شدن تمام قدرتم رو جمع کردم و زور زدم تا تکونشون بدم ولی نشد !

ماسک اکسیژن رو گذاشتن و ماده ای رو تو سرمم تزریق کردن که خیلی سریع خوابم گرفت و همین باعث شد فک کنم عملم خیلی مدت کوتاهی طول کشیده !

وقتی گفتن عمل تمومه و گذاشتنم رو تخت اصلا باورم نمیشد و خیلی خوشحال بودم . بعد از چند دقیقه مامان و بابام رو دیدم که جلوی در ورودی وبا خنده و نگرانی واسم دست تکون میدادن ولی غافل بودم از دردی ک تازه از بعد عمل میاد سراغم !

آوردنم تو اتاق رو تخت و دیگه انجام کارای معمول . کم کم سری از بین رفت و دردم تو ناحیه ی بخیه شروع شد ! باورتون نمیشه می خواستم زمین و آسمون رو گاز بگیرم ! طوری به خودم می پیچیدم و حتی از گریه هم عاجز بودم که مامانم هم به گریه افتاده بود .

خلاصه بعد از تزریق مسکن و زدن شیاف یه کم بهتر شدم و خوابیدم !

تقریبا سه روزی تو بیمارستان بستری بودم ! روزای خیلی سختی بود و واقعا نمیدونم چه طوری از زحمات بی دریغ مامانم که تو اون روزها حتی یه پپلهم رو هم نذاشت و ثانیه به ثانیه مراقبم بود قدردانی کنم و همین طور بابام !

نمیدونید روزی که دکتر گفت می تونم سوپ بخورم چه قدر خوش حال شدم چون تقریبا دو روزی بود که از راه دهان چیزی وارد بدنم نشده بود !

خلاصه که اون چند روز خیلی سخت و طولات ولی خدا رو شکر همه ه خیر و خوشی تموم شد! کتر گفت آپاندیسم تو بهترین حالت واسه عملم بوده و من حتی آپیسم رو دیدم !خیلی چندش اور بود !   دکتر واسم یک هفته استراحت نوشت و مرخصم کرد ! 

دردم کم کم داره بهتر میشه اما هنوزم واسه بلند شدن و نشستن کمی مشکل دام و خم خم راه میرم !

متاسفانه کمر درد شدیدی هم گرفتم که فک کنم به خاطر چندروزی بود که دائم رو تخت دراز بودم 

به هر حال امیدوازرم برام دعا کنید تا زود تر سلامتی کاملم رو به دست بیارم

آدم تو این جور موقع هاست که ارزش سلامتیش رو میدونه و میفعمه هیی به اندازه ی تن سلام اهمیت نداره!

خب اینم از گزارش کامل حال این روزام ! ( در ضمن از همه ی کسایی که نگرانم بودن و از راه دور اظهار نگرانی کردن ممنونم )

راستی با تاخیر ! آغا سال نو میلادی سال 2012 رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم سالی سرشار از خوشی و خالی از اون شایعاتی باشه که واسش درست کردن !

S@HEL |14:59 |سه شنبه سیزدهم دی 1390

پاییز هم کوله بارش رو بست !

مثل خیلی چیزای دیگه که هیچوقت مطلقا نمی مونن و قدمی تو زندگی مون میذارن و با یادشون سنگری محکم توی ذهن ما می سازن که خراب کردنش آسون نیس ! :)

پاییز هم فقط یه لغت نبود , با خودش هزار تا حرف نگفته داشت و حالا هم با کلی خاطره رخت بر می بنده و تنهامون میذاره ! تو یه شب زیبا که به نظر ما خیـــــــلی بلند تر و سیاه تر و پر ستاره تر از شبای دیگه اس "یلدا"

واقعا چه زیبا می تونیم یه مین اضافی رو بهونه کنیم و دور هم جمع شیم و تو این شبای سرد یه محفل گرم داشته باشیم ! :) 

خداییش ایرانیا چه رسم و رسومات و البته چه سنبل ها و عقاید جالبی دارن که همشون برای همه ی ما مایه ی شور و شادی و هیجانه ! 

زیباست که امشب کنار انار های شکافته و یاقوتی و هندونه ای که صدفی رنگه !!! و پسته هایی که حسابی چشمک می زنن , دستی بر دیوان حضرت حافظ ببریم و ببینیم چه سخن شیرینی در کلامش نهفته که ما رو غرق در فکر و رویا می کنه !!!

یــــــــــــــــــــــلداتــــــــون مبــــــــــــارک و زنـــــــــدگیتـــــــون پـــــــــر از امـــــــیـــــد جــــــاودانـــــــه ! :) 

S@HEL |15:21 |چهارشنبه سی ام آذر 1390

ســـــــــلام ! حالتون چه طوره ؟

ایّام محرم رو بهتون تسلیت می گم !

مگه این که همین شهادت ها و عزاداری های اماما و پیامبرا باشه که تعطیل باشیم و بتونیم استراحت کنیم !

ولی خدایی 5 روز کم نیستا ! :)

دوشنبه سه شنبه که تاسوعا عاشورا , پنجشنبه جمعه هم که رسمی و خوشبختــــــــانه چهارشنبه هم بین التعطیله و تــــــــــــــــــــــــــعطیل !

واقعا بعد از این همه خستگی یه همچین تعطیلی هایی هم لازمه تا آدم تجدید قوا کنه ! :)))

خیلی خوش حالم البته خدا منو ببخشه تقصیر من نیست که فقط تو عزاداری ها و از این قبیل مراسم تعطیلی پیش میاد ! به هر حال میتونم 5 روز تخت بخوابم و کیف کنم ! هورررا ! :)

یادتونه از کی منتظر این روزا بودم ؟؟؟ !!! :)

S@HEL |15:5 |یکشنبه سیزدهم آذر 1390

خیـــــــلی جالبه ! درست تو اولین روز آذر ماه یعنی امروز , بالاخره بعد از سه ماه انتظار تو پاییز , آسمون پاره شد و بارونی گرفت که فک کنم تو ایران بی سابقه بود ! :)

و این یعنی یـــه دنیـــــــــــــــا خوش حالی واسه من که عاشق بارونم و تو این مدت حسرت اونایی رو می خوردم که از بارش بارون می نوشتن ! :)

صبح که می رفتم مدرسه هوا حسابی ابری بود و انتظار یه همچین بارونی می رفت . سر کلاس زبان خارجه بودیم که رعد و برقا شروع شد و ابرا حسابی دق و دلیشونُ خالی کردن و یه دنیا خوشحالی به هممون دادن !

دیگه هیچکی حواسش به درس نبود , همه از پنجره به بیرون سرک می کشیدیم !

نگید بارون که چیز عجیبی نیست ! آخه بارونی که بعد از این همه مدت اونم درست مثل بارونای تو فیلما بباره خدایی خیلی جالب و باحاله دیگه ! 

زنگ تفریح مانتوم خیس آب شده بود ! جالبه آسمون فقط منتظر بود که ما تعطیل شیم تا بارونُ متوقف کنه بعد که رسیدم خونه دوباره شروع شه !

همین الان یه دوش حسابی تو حیاط گرفتم ! دوباره سرما نخورم خیلیه ولی عیب نداره می ارزه !!! :)

این هفته , هفته ی خیلی سخت و پر امتحانی بود و اصلا فرصت استراحت نداشتم اما بالاخره امروز تموم شد و خدا رو شکر همشونُ عالی دادم !

حالا باید منتظر هفته ی آینده و اتفاقای پیش بینی نشدش باشم !!! :)

از الان منتظر عاشورا تاسوعام باورتون می شــــــــــــــــه ؟؟؟ !!! :)

S@HEL |15:11 |سه شنبه یکم آذر 1390

داریم وارد سوّمین ماه پاییزی میشیم اما جز چند قطره بارون زورکی و یه باد سرد , این شهر چیز دیگه ای به خودش ندیده !!! 

خبرایی مبنی بر بارش و نشستن برف تو اکثر شهرا , حسرتی وصف نشدنی رو واسم ایجاد کرده !!!

مدرسه خوب پیش میره ولی طبق معمول هفته ها پرن از امتحان و درس ! خدا رو شکر تا الان همه چیز خوب بوده !

هفته ی پیش با دوستای صمیمیم مریم و مریم ! رفتیم مدرسه ی قبلیمون تا خاطره ای زنده کنیم و دبیرامون رو ببینیم ! با استقبال خیلی گرمی مواجه شدیم و از این ملاقات لذت بردیم !

بهترین قسمتشم رو به رو شدن با عکسم روی بنر به عنوان دانش آموز رتبه اول بود ! :)

از یه هفته بیشتر میشه که باباجونم ( بابا بزرگ مادریم ) از اصفهان به خونه ی ما قدم گذاشتن و از این بابت خیلی خوش حالم ! 

علت این غیبت طولانی هم قطع شدن اینترنتمون به مدت سه هفته بود و باور کنید همین دیشب وصلید !

دیگه داشتم به نبود نت عادت می کردم و ساعات بیکاریم با دیدن فیلم سپری و پر میشد !

راستش همین چند وقت پیش از فرصت ایجاد شده استفاده کردم و از اینترنت فرودگاه با گوشیم به وباتون سر زدم پس نگید که به یادتون نبودم !

راستــــــــی لُپِ کلامم این بود که عیدتــــــــــون مبارک !

این تعطیلی هم خداییش خیلی لذت بخشه ها ولی ای کاش واسه ما که 5شنبه ها تعطیلیم , چهارشنبه بین التعطیله میشد ! دیگه خیلی ترشم میکرد ! :)

هفته ی آینده هفته ایست پر از پدیده ی شیـــــــــــــــــرین امتحان ! پس دعا یادتون نره ! :) 

تا بعـــــــــد ! :)

S@HEL |13:3 |سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390


از هواپیما که پیاده شدند، مامان‌ رو نشوند کنار یکی از بوفه‌های تو سالن و رفت که ساکها رو تحویل بگیره. وقتی برمی‌گرده می‌بینه یه ظرف سالاد میوه رو میزه و مامان هم مشغول خوردن.


مامان اصلا انگلیسی بلد نیست. قضیه رو که می‌پرسه مامان می‌گه: "آقاهه اومد یه چیزهایی گفت، نفهمیدم، فکر کنم اسمم رو پرسید منم گفتم: فروغ‌ سادات" :))) !

خدا رو شکر این روزا همه چیز به خوبی پیش میره , اتفاق خاص و قابل ذکری هم نیفتاده !

فقط این که تقریبا دیگه همه ی دبیرامون رو دیدیم به جز دبیر شیمی که از اول سال نیومده مدرسه ! م3 اینکه دستش شکسته طفلـــــــــک ! :)

S@HEL |16:2 |پنجشنبه چهاردهم مهر 1390

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

ســــــــــــلام !

دوستای گلم خسته نباشید !

البته فک نکنم تو این روزا هیچ کدومتون خسته شده باشید !

بعله دیگه یکشنبه صبح زود در حالی که اصَن درست و راحت نخوابیدم از جام بلند شدم و خلاصه بعد از کارای لازم پا گذاشتم به مدرسه ای که محیطش کاملا برام جدید بود و فقط یک بار برای ثبت نام دیده بودمش !

دیدن بیشتر دوستام تو همین مدرسه و این که تعداد کمی از بچه های سه سال راهنمایی تو دبیرستانای دیگه ای هستن خیلی خوش حالم کرد چون این تضمینی برای صمیمی بودن جوّ و فضای مدرسه و کلاسه !

از اون جایی که از قبل سفارش کرده بودیم که با دوست صمیمیم مریم , توی یه کلاس باشیم خیالمون راحت بود اما نکته ی خیلی خوب قضیه اینه که با دوستای صمیمیه دیگم هم که سال پیش درست تو دو تا نیمکت روبه روی هم می شستیم توی یه کلاس و کنار همیم ! این یعنی خوش شانسی محض !

وقتی روز اول مریم دوستم بهم گفت که دیگه همیشه پنجشنبه ها تعطیلیم واقعا خیــــــــــــــلی خـــــوش حــــــــــال شدم خیـــــــــــــــلی زیاد !

خب به هر حال این دو روز تعطیلی متوالی خیلی حُسن ها داره !

بالاخره این کلّه ی سحر از خواب پاشدن ها و کمبود خواب و خستگی ها باید یه جبرانی داشته باشه یا نه ؟!

(حتی با یه روز تعطیلی اضافه )

و این که اگه وسط سال بخوایم مسافرتی جایی بریم تو این دو روز میشه یه برنامه ریزی هایی کرد ! ( تازه ممکنه تعطیلی های دیگه هم کنارش بیفته که دیگه چه بهتر ) !
خلاصه این که همین یه روز تعطیلیِ اضافه هم واسه خوش گذرونی و استراحتمون کُلّیه ! :) ( همیشه نیمه ی پُر لیوان )

تو این 4 روزی که از مدرسه گذشت یا بیشتر دبیرا اصلن سر کلاسمون نمی اومدن ( شاید طبیعی باشه ولی آخه استثنا" فقط تو کلاس ما نمی اومدن ) یا این که فقط یکی دو تا کتاب داشتیم و جا خالی و رفتن زود تر از موقع تو خونه ! بنا بر این حسابی کیفیدیم و حرفیدیم !

درسته که بعضی روزا کلاسامون 8 یا 7 ساعته س ولی بازم می ارزه ! :) 

هنوز نه برنامه ی ثابتی داریم و نه زمان بندیِ درستی که حتما از هفته ی آینده شکل درستی به خودشون می گیرن !
خدا رو شکر تا امروز دبیرایی که سر کلاسمون تشریف آوردن دبیرای خوبی بودن البته این موضوع تا چند وقت دیگه مشخص میشه !

راستی تو کلاسمون تنها معدل بیستی خومم ! :)

امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش بره ! و به همتون خوش بگذره تا این روزا انگیزه ای بشه برای 9 ماه درســـــــــــ !

راستی فردا تولد حضرت معصومه و روز مــــــــــــــاس , روز فرشتـــــــه ها , روز گُـــــــــل ها , روز دختـــــــرای نازنیــــــــن !

این روز و به همتون تبریک می گم دوستای گلم !

امیدوارم کادو های خوبی گیرتون بیاد !

خب دیگه دوستان من میرم پس تا پست بعدی بابابای !

S@HEL |22:17 |چهارشنبه ششم مهر 1390

این روزا وارد هر وبلاگی که میشی تنها واژه هایی که به چشمت می خوره شامل مدرسه و کلاس و یونیفرم و کتاب و دفتر و خرید مدرسه و ... میشه و خب وب منم از این قاعده مثتثنی نیست !

منم دیگه آخرین کارای باقی مونده واسه روز یکشنبه رو انجام دادم ! 

تنگ شدن مقنعه و ریزه کاری های یونیفرم , تکمیل خرید , جلد شدن کتابا و لیبل خوردن دفترا , پر شدن جامدادی و آماده گذاشتن همشون تو کمد میز تحریر و همه و همه نشون میده که مث این که واسه رفتن به مدرسه آماده ام ! 

این که تمام 9 ماه مدرسه رو شیفت صبح باشم مسلما واسم سخته و حسرت خواب کامل رو به دلم میذاره !

ولی امیدوارم به زودی بهش عادت کنم و برنامه ی خوابم تنظیم بشه !

جالبه وقتی که دوران دبستانم تمومید گفتن پنجشنبه ها تعطیله , حالا هم که راهنمایی , دیگه نمیدونم تو دبیرستان هم همین ماجراس یا نه ؟! D: البته شنیدم مدیر هر مدرسه مختاره که پنجشبه ها رو بتعطیله یا نه !!! :)

پیشاپیش شهادت امام صادق رو که باعث شد دوم مهرم بتعطیله بهتون تسلیت می گم !


S@HEL |15:40 |جمعه یکم مهر 1390

دیروز چهلم مامان جونم بود و این یعنی از رفتنش 40 روز میگذره ولی حال و احوالات ما نشون میده که این زخم حالا حالا ها التیام پیدا نمی کنه ! کهنه و کهنه تر میشه !!!

ز پیشـــــــت رفتم ای محبوبه زیبـــا خداحــــافظ

تو بـــودی همدمم اکنون شدم تنهـــا خداحــــافظ

دو چشــمم بود از دست غمت دریـــا خداحــــافظ

تو را مـــن دوست میدارم چو جان و دل خداحـــافظ

""دگـــر راحـــت شدم از این محبــــت هـــا خداحـــافظ""

دل نوشته ای بود بر برگه ی دفتر خاطرات دیرینه ی آن عزیزم ! (شعری از دفتر خاطرات مامان جونم )

خدا رحمتش کنه و روحش شاد و در آرامش !

S@HEL |15:2 |سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390

دوباره دوباره و دوباره هم در اصفهـــــ ــان !!!

بوی پــــ ــــــاییز و مهر و مدرسه به مشام میرسه !

وای انگـــــ ــار همین دیروز بود که از بوی تابستون حرف می زدم ! چقــــــــ ـــد زور گذشــــــ ـــت !!!

چند روز پیش رفتیم نوشت افزار و لوازم تحریرای لازم و یه سری دفترای خوشـ ــگل خریدیم ! 

کتابامم خیلی وقته گرفتم ! کتابای مقطع جدیـــــــ ـــــد !!! :)

مونده فقط یه کوله ی خوشگل !!! :)

عــــ ـــــادیه که مث همه ی دانش آموزا تو اواخر شهریور منم واسه مدرسه و دیدن دوستام و بقیه ی چیزا هیجــــ ــان دارم ! همیشه همین طور بوده !!!

جـــــ ــاتون خالی دیشب رفتیم کوه صفه و بلــــ ــال خوردیم ! خیلی چسبید !!! :)

خب دیگه در شمارش معکـــــ ــــــوس آغاز مَِـــ ــــد هنوز 10 روز دیگــــ ـــــر باقیست !

تا بعـــــــ ــــــــد بــــــــ ــــــــای ! :)

S@HEL |11:14 |چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390

همیشه چه زیبا دستانت را بالین تن من کردی و چه زیبا آغوش گرمت را هر دم و هر لحظه تقدیمم نمودی

چه محکم و با استقامت رنج هارا تحمل کردی ولی چهره ی مهربانت را با لبخندی لطیف نثار چشمانم کردی !

مامان عزیزم , تولدت هزاران و هزاران بار مبارک !

فردا 17 شهریور سالروز تولد مامان گلمه که بر خلاف سال های پیش به خاطر نبود مامان جونم خیلی خوش حال نیست !

مامان جان , میدونم که مامان جون عزیزم خیلی زود از پیشمون رفت , خیلی زود تر از اونچه که فکر می کردیم ولی امیدوارم شما سال های طولانی عمری باعزت و سرشار از نعمت داشته باشی و از زندگی لذت ببری ! آمین ! :)

عکس متحرک تولد

اینم کیک تولدت :

در مورد کادو هم امیدوارم از شرمندگیت دربیام !

عکس متحرک تولد

S@HEL |17:36 |چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390

Design By: KHanOomi